چگونه زبان به سلاحی برای کشتار تبدیل می‌شود؟

دکتر لیلا صادقی – ونکوور

زبان در نگاه نخست ابزاری برای ارتباط و انتقال معناست، اما در بسترهای اجتماعی و سیاسی می‌تواند به ابزاری برای تولید خشونت تبدیل شود. تاریخ نشان داده است که بسیاری از خشونت‌های جمعی پیش از آنکه در میدان عمل رخ دهند، در سطح زبان آغاز می‌شوند؛ جایی‌که واژه‌ها به‌تدریج انسان را بازتعریف کرده و او را از دایرهٔ انسانیت خارج می‌کنند. از این منظر، زبان نه صرفاً بازتاب‌دهندهٔ واقعیت، بلکه سازندهٔ آن است.

از دیدگاه زبان‌شناسیِ شناختی، واژه‌ها تنها محملی برای معنا نیستند، بلکه چارچوب‌هایی ذهنی‌اند که نگرش انسان را می‌سازند. هر واژه نوعی «القاب ذهنی» ایجاد می‌کند که ادراک ما از واقعیت را شکل می‌دهد. به‌همین دلیل، تفاوت میان واژه‌هایی مانند «معترض» و «آشوبگر» صرفاً واژگانی نیست؛ بلکه دو تصویر کاملاً متفاوت از یک کنش اجتماعی می‌سازد. اولی حامل حق مطالبه است و دومی حامل تهدید و بی‌نظمی. این فرایند نشان می‌دهد که نام‌گذاری، پیش از هر چیز، جهت ادراک انسان را تعیین می‌کند.

در نظریهٔ برچسب‌زنی نیز تأکید می‌شود که جامعه از طریق نام‌گذاری، گاهی افراد را به همان چیزی تبدیل می‌کند که نامیده می‌شوند. در نتیجه، زبان نه‌فقط توصیف‌کننده، بلکه کنش‌آفرین است و می‌تواند موقعیت اخلاقی افراد را تغییر دهد. در بسیاری از منازعات اجتماعی، شکاف‌ها بیش از آنکه سیاسی باشند، زبانی‌اند؛ زیرا واژه‌ها مرزهای «ما» و «آن‌ها» را می‌سازند و امکان گفت‌وگو را کاهش می‌دهند.

فرایند خشونت زبانی معمولاً سه مرحله دارد: نام‌گذاری، غیرانسانی‌سازی و مشروعیت‌بخشی به خشونت. این مراحل به‌صورت تدریجی عمل می‌کنند و زبان را از ابزار ارتباط به ابزار حذف تبدیل می‌سازند.

۱. نام‌گذاری

نام‌گذاری نخستین گام در این فرایند است. انسان جهان را مستقیماً تجربه نمی‌کند، بلکه از طریق زبان آن را می‌فهمد. بنابراین هر نام‌گذاری نوعی تفسیر از واقعیت است. به‌کارگیری واژه‌هایی خاص برای یک گروه یا فرد، جایگاه او را در ذهن مخاطب تغییر می‌دهد. برای مثال، واژه‌هایی مانند «مقاومت» یا «اغتشاش» صرفاً توصیف نیستند، بلکه ارزش‌گذاری ضمنی دارند. در این مرحله، زبان می‌تواند ادراک جمعی را جهت‌دهی کند. وقتی گروهی «اغتشاشگر»، «وطن‌فروش» یا «خائن» نامیده می‌شود، از پیش در موقعیت تهدید قرار می‌گیرد و امکان همدلی با او کاهش می‌یابد. به‌این ترتیب، واژه‌ها مرزهای شناختی می‌سازند و جامعه را به دو قطب متقابل تقسیم می‌کنند. در این وضعیت، دیگری نه یک فرد، بلکه یک «برچسب» تلقی می‌شود.

۲. غیرانسانی‌سازی

مرحلهٔ دوم زمانی آغاز می‌شود که دیگری، دیگر به‌عنوان انسان کامل دیده نمی‌شود. در این مرحله، زبان، فرد یا گروه را از ویژگی‌های انسانی تهی کرده و او را به سطحی فروتر تقلیل می‌دهد. دیوید لیوینگستون اسمیت (۲۰۱۱) در کتاب «کمتر از انسان» نشان می‌دهد که بسیاری از خشونت‌های جمعی زمانی ممکن شده‌اند که قربانیان ابتدا از دایرهٔ انسانیت خارج شده‌اند. غیرانسانی‌سازی معمولاً از سه طریق رخ می‌دهد: حیوان‌سازی، بیماری‌سازی و شیء‌سازی.

در فرایند حیوان‌سازی، افراد با موجوداتی مانند «موش» یا «کفتار» مقایسه می‌شوند. این استعاره‌ها باعث می‌شوند فرد دیگر انسان تلقی نشود، بلکه موجودی خطرناک یا پست دیده شود. در نسل‌کشی رواندا، استفاده از واژهٔ «سوسک» برای توصیف توتسی‌ها نمونه‌ای روشن از این فرایند بود.

در فرایند بیماری‌سازی، گروه اجتماعی به‌عنوان «ویروس» یا «آلودگی» تصویر می‌شود. در این حالت، حذف دیگری نه خشونت، بلکه نوعی «درمان» تلقی می‌شود. وقتی مخالفان سیاسی به‌عنوان «میکروب» یا «ویروس» معرفی می‌شوند، ذهن مخاطب به منطق بهداشتی سوق داده می‌شود؛ جایی‌که حذف، امری ضروری و عقلانی به نظر می‌رسد.

در شیء‌سازی، فرد به «عنصر»، «مهره» یا «ابزار» تبدیل می‌شود. در این وضعیت، سوژگی انسانی کاملاً حذف شده و فرد به بخشی از یک سازوکار بی‌جان تبدیل می‌شود. این نوع زبان، امکان همدلی را از بین می‌برد و فرد را از حوزهٔ اخلاق خارج می‌کند.

این سه سازوکار، از طریق استعاره‌های مفهومی عمل می‌کنند. ذهن انسان با نگاشت یک حوزهٔ معنایی بر حوزه‌ای دیگر کار می‌کند؛ بنابراین اگر انسان «شیء» یا «بیماری» تلقی شود، رفتار با او نیز بر اساس همان منطق شکل می‌گیرد. نتیجهٔ این فرایند، کاهش گفت‌وگو و افزایش نفرت است.

۳. مشروعیت‌بخشی به خشونت

مرحلهٔ سوم زمانی است که زبان، خشونت را موجه و ضروری نشان می‌دهد. در این مرحله، مسئله دیگر صرفاً تعریف دشمن نیست، بلکه توجیه آسیب به اوست. تئو ون لیون در کتاب تحلیل گفتمان انتقادیِ (۱۹۹۵) خود نشان می‌دهد که گفتمان‌ها از طریق اقتدار، اخلاق، عقلانیت و روایت، خشونت را می‌توانند مشروع جلوه ‌دهند. در این مرحله، واژه‌ها تغییر می‌کنند تا شدت خشونت کاهش یابد: «کشتن» به «خنثی‌سازی»، «سرکوب» به «برقراری نظم» و «قربانی» به «خسارت جانبی» تبدیل می‌شود. این تغییرات زبانی باعث می‌شوند خشونت از یک «کنش خشن» به «عمل ضروری» تبدیل شود. آلبرت بندورا (۲۰۱۶) این فرایند را «گسست اخلاقی» می‌نامد. در این حالت، افراد از طریق زبان احساس مسئولیت اخلاقی خود را کاهش می‌دهند و خشونت را امری ضروری یا اجتناب‌ناپذیر می‌بینند. هر طرف در منازعه تلاش می‌کند خشونت خود را واکنش و دفاع نشان دهد، نه تجاوز. نتیجهٔ این فرایند کاهش حساسیت اخلاقی و تداوم چرخهٔ خشونت است. زمانی که خشونت مشروع شود، گفت‌وگو جای خود را به تقابل می‌دهد و هر طرف خود را محق می‌بیند.

نتیجه‌گیری

زبان، صرفاً ابزار توصیف جهان نیست، بلکه در ساختن آن نقش دارد. در فرایند خشونت زبانی، ابتدا افراد نام‌گذاری می‌شوند، سپس انسانیت آن‌ها انکار می‌شود و در نهایت خشونت علیه آن‌ها مشروع جلوه داده می‌شود. این مسیر نشان می‌دهد که واژه‌ها می‌توانند قبل از شلیک گلوله‌ها زمینهٔ کشتار را فراهم کنند. 

نمونه‌های تاریخی فراوانی وجود دارد که نشان می‌دهد زبان چگونه زمینه‌ساز خشونت جمعی شده است. در بسیاری از نسل‌کشی‌ها، رسانه‌ها و گفتمان سیاسی پیش از آغاز خشونت، قربانیان را از انسان‌بودن تهی کرده‌اند. پیش از آنکه بدن‌ها نابود شوند، تصویر ذهنی انسان از دیگری نابود شده است. در این معنا، خشونت زبانی پس از جنگ ایجاد نمی‌شود، بلکه مقدمه و بخش مهمی از جنگ است. هر کس که بتواند واقعیت را نام‌گذاری کند، می‌تواند ادراک جمعی را شکل دهد. شاید به‌همین دلیل باشد که در بسیاری از منازعات، نخستین چیزی که هدف قرار می‌گیرد بدن انسان نیست، بلکه معنای انسان‌بودن است. و شاید بتوان گفت: در بسیاری از جنگ‌ها، انسان‌ها ابتدا با واژه‌ها کشته می‌شوند، و سپس با سلاح‌ها.

ارسال دیدگاه